آنکه شوقش راه طاقت بر دل بي تاب بست در بروي آفتاب از روي عالمتاب بست
مي کٍشانرا جای کي در مسجد و محراب بود طاق ابرويش دل من برد و درٍ محراب بست
خواب در چشمان من از گريه نتوان آرميد زانکه با خاشاک نتوان راه بر سيلاب بست
گوهر مقصود حاصل نيست بي حاصل چرا دل مگر در جستجوي گوهر ناياب بست
اين شگفتي بين که صد زنجير را مجنون دريد ليلي از يک تار مو زان سنبل پرتاب بست
ماهرو در روي دشمن ريخت ما را آبرو رأی بر اغيار داد و روي بر احباب بست
رود خون بنمود جاري از دل بيمار من ماهيٍ جانٍ مرا بر حلقه ي قلّاب بست
نعره ی مستانه ي مأذون زن که پير ميکده
ره به رندان داد و در بروي شيخ و شباب بست
مأذون قشقایی